یه پسره رو آوردن ، داغان. از صورتش که هیچی مشخص نبود از فرط خون. به قدری هم عربده می زد از درد که احساس مشت تو شکم بهم دست داد. می گفتن از ساختمون پرت شده. طرف دو اینا بود که آوردنش تو راهرو. آروم خوابیده بود. دست راستش رو گذاشته بود زیر سرش ، هنوز رد خون از گوش و دماغ و ابروش ، مشخص بود. گوشه چونه ش هم کامل رفته بود تو.
پتویی که روش بود ، آروم با هرنفسی که می کشید بالا و پایین می شد. هیج وقت تصور نمی کردم انقدر از دم و بازدم کسی به وجد بیام. صحنه قشنگی بود.
برچسب:
نویسنده: سام قربانی
یه سکانس از اژدها وارد می شود بود که با دوست دختر وقت صدابرداره مصاحبه میکنن ، اونم میگه موقع هایی که خواب بودم میومد و صدای نفس کشیدنم رو ضبط می کرد، شما بودین عاشقش نمی شدین ؟
برچسب:
نویسنده: سام قربانی